شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست
گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست
از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت
از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شود
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .
+ نوشته شده در
87/06/17ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
فدایت شده ام
چندیست که بیماروفایت شده ام در بستر غم چشم به راهت شده ام
این را تو بدان اگر بمیرم روزی مسئول تویی که من فدایت شده ام
اینجا و آنجا
اینجا آسمان ابری است آنجا را نمیدانم اینجا شده است پائیز آنجا را نمیدانم
اینجا فقط رنگ است آنجا را نمیدانم اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم
نازنینم هر جا که باشی قصه نویس تو منم همه نا رفیقن تنها رفیق تو منم
دوست
ای دوست٬دلت همیشه زندان منست آتشکدهُ عشق تو از آن منست
خون که قرمزه رنگ عشقه ا ما اشک که بی رنگه درد عشقه
+ نوشته شده در
87/05/04ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
در قطره قطره اشکهای باران
در تیک تیک ثانیه های بی رحم زمان
در نگاههای خسته و منتظرم
در پس نفسهای فرو رفته ام
در پشت تپشهای سنگین قلبم
ودر حسرت بی اندازه ی انتظارم
در میان لحظه های دل کندن
دل کندن سخت و جانکاه
چگونه باور کنم ...
چگونه؟!!!
+ نوشته شده در
87/05/02ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
ای
سر چشمه ی
محبت ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی
که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه
ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم
تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی
که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را
نمیدانم........
+ نوشته شده در
87/05/02ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
اي دل ساده بكش درد كه حقت اين است
از زمانه بشو دلسرد كه حقت اين است
هرچه گفتم مشو عاشق نشنيدي
حال همچو پاييز بشو زرد كه حقت اين است
ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بكش از مردم نامرد كه حقت اين است
آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي
فلك آخر سرت آورد كه حقت اين است.....
+ نوشته شده در
87/05/02ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است وگاه نگاه
غریبی این درد مشترک من وتوست که گاه نمی توانیم در چشم یکدیگر نگاه کنیم
۶۶۶
اي معني انتظار يك لحظه بايست...
ديوانه شدم به خاطرت كافي نيست؟؟؟؟
يك لحظه بايست و يك جمله بگو
تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست؟؟؟
سیما
دوستش دارم نمیداند
او همان افسونگر یاغیست
من دلم ویرانگر و خون است
او هنوزم در پی ساقیست
من سرم پر از شکوه عشق
او ولی از این دیار راهیست
اشکهایم در فراقش همچو خون جاریست
دوستش دارم نمیداند
او از اینجا میرود امروز
او راهیست
اسرا
+ نوشته شده در
87/05/01ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم...........
زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست
و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
چون در تنهايي به تو فکر مي کنم .
شايد در سکوتي يا شايد در شبي سرد و باراني دوباره در کنارم باشي .
تنهايي را دوست دارم .........
+ نوشته شده در
87/04/29ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
+ نوشته شده در
87/04/29ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت
فرق منو پروانه در این است
پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت
+ نوشته شده در
87/04/29ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط سعید نوروزی
|
از هزاران ، یک نفر اهل دلند ( آن هم تویی) مابقی تندیسی از آب وگلند
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
+ نوشته شده در
87/04/27ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط سعید نوروزی
|